شاهدخت سرزمین ابدیت
خودش است...دقیقا همان است...همان حس دلنشین است. از پشت شیشه ای که جای ردپای باران مدام بر آن حک می شود به خیابان بارانی و مه آلود نگاه می کنم.گرمای مطبوع کافه انگشتان یخ زده ام را آرام می کند. قهوه ی داغ داغ را بی طمانینه می نوشم و چه لذتی دارد وقتی که از درون می سوزاندت و می توانی تمام مسیر این نوشیدنی داغ و دلچسب را تا خود معده ات دنبال کنی... رفت و آمد دیگران را می بینی...به آنها خیره می شوی و این دیگران گاه چقدر نزدیک و گاه چقدر دورند. با انگشت لبه ی فنجان قهوه را به بازی می گیری و آنقدر این دایره را دور میزنی تا حس سر انگشت اشاره ات کم می شود . و باز فنجان را به لبانت نزدیک می کنی و اینبار قهوه ی ولرم را که لذتی دیگر دارد می نوشی... مردم را می بینی؟ می گذرند....یکی با چتر...دیگری با چکمه و دیگری با آرامش و آن یکی به حالت دو...دیگری و دیگری و دیگری و همه ی زندگی در همین دیگری ها خلاصه می شود.دیگران می روند و کافه هنوز باقی است... فنجان ها هنوز روی پیشخوان و صندلی ها هنوز چوبی و شیشه هنوز بارانی...و من ... و من هنوز نشسته ام با فنجانی تهی از قهوه...ولی هنوز فنجان داغ داغ داغ است. به دنبال جایی برای تعلق می گردم و بهتر از این کافه ی خلوت و دنج نمی شناسم.

